تبليغاتX
نیمه اسفند

دلم گرفته مثل آسمون پشت پنجره

شاگردام  ازم جزوه ميخوان!

دانشجوياي خوشحال و شيطون پزشكي!

اما ننوشتم 

هنوز اون چيزايي كه بايد يادبگيرم ياد نگرفتم!

دارم موندگار ميشم

فردا؟!روابط عمومي!!

مهرم تموم شد!

بايد برم ميگن كه بايد برم ...نبايد گريه كنم ...آخه دلم تنگ ميشه

چه زود همه چي تموم شد!

چقدخاطره

چقدخنده

چقدگريه

يعني كي قراره جاي من بياد؟؟؟؟

!! نوشته شده توسط قاصدک | 14:4 | سه شنبه دهم آذر 1388 •

به دستهايم نگاه ميكنم خسته و چروكيده

به چشمانم نگاه ميكنم چشمهاي تورا ميبينم

به مادر نگاه ميكنم به يك عمر صبوري

ده دقيقه در آغوش مادر خوابيدم

از عمق وجود بوييدمش...چقدر زود از هم جداشديم

باچمداني كوچك روي شبهاي خانه پدري راه ميروم

كه بود كه شب را ازمن گرفت

چرا لبخند از چهره ات پركشيد

چرا نوازش تو از قلب كودكانت دور شد

چرا نگاه مادر در حسرت ديدار مادر ماند

چرا شكستن

چرا نشكستن

دستهاي بسته

قلب شكسته

چرا تقدير

آب در يك قدميست و لبها درعطش

تنها به يك مهر كوبنده بايد مرد

خواندمت

به عشق خواندي مرا

مي بوسمت

به ناز بوسيدي مرا

يكصدا نفس شدم

عشق شدم

آدم شدم

در صحراي نامرد روزگار

تك نگيني عاشق و ديوانه شدم

تمام دنیای چشمانت شدم

بر دیوار هستی تک قصه ای تنها شدم

من ماندم و رویای تو

تو ماندی و رویای من

اين روزا اتفاقا و صحنه های مختلفی که با چشمام میبینم یوقتایی برام غیر باور میشن

توونهایت خوشحالی غمگین میشمو و توونهایت غمگینی خوشحال

يه عالمه حرف گوله ميشه تووگلوم اما تا ميخوام بگم اشكام گوله گوله مياد پايين

چجوري ميشه پر كرد

بعضي چاله چوله هاي زندگي باپول پرنميشن

انگار هميشه يه چيزي كمه

امروز بايد خوشحال باشم يكي از اتفاقايي كه منتظرش بودم افتاد

ابلاغم رسید

كاش يه روز تو هم برسي

!! نوشته شده توسط قاصدک | 13:44 | دوشنبه نهم آذر 1388 •

فراموش شده ام

چون دختري زشت كه در ذهنش خاطره هيچ آغوشي نيست!

!! نوشته شده توسط قاصدک | 12:51 | شنبه سی ام آبان 1388 •

يك جمعه ....يك غروب

پريدم شايد براي چندلحظه بغضه از ته دل...دل خدارا هم لرزاند.غير ممكن ممكن شد

نگاه هاي غريب اما آشنا

...لبخندهاي صميمي ...دستهايي مهربان....حرفهاي دل من از لبهاي لرزان تو...چشمها بدنبال گريزي براي بازگوي حقيقت....خالي شدن از وجودي خالي از شور عشق....خيسي اشك ...خيسي شبنم ...خيسي مه صبحدم .....فرياد سايه آبي و سبز دريايي براي اثبات ديده شدن!

باتو بودم لبهاي تو لبهاي من بود و گوشهاي من حرفهاي خودم را از زبان تو ميشنيد

دستهايم ميلرزيد

....قلبم چون سهمگين ميشد چون موج هاي بيقرار....من بودم و ديواري بين ما ...تنها يك فاصله كوتاه كه آن هم از ميان برداشته شد.

سكوتم شكست

...چشمانم بسته شد تا رنگ گريستن را نبيند تنها عشق را ببيند تنها عشق را بخواند.سبز شدم آبي شدم ...نهايت زيبايي پاييز شدم ...با آنكه برگ چناري نداشتم

زير آسمان شب شعري شدم باآنكه طنيني نداشتم

هرچند سايه اي بودي ميان آدمهاي سخت

!! نوشته شده توسط قاصدک | 12:21 | پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 •

چك سفيد

چطور ميشه بيتفاوت بود؟

چطور ميشه حساس نبود؟

چطور ميشه باور كرد؟

چطور ميشه با چشماي خودت همون روزايي كه پيش بيني ميكردي رو ببيني و غمگين نشي!

تاميخوام قوي بشوم پرامو ميريزن.....اي خدا

!! نوشته شده توسط قاصدک | 14:5 | سه شنبه نوزدهم آبان 1388 •

همین امروز قشنگترین برگ چنارو پیدا کن و به من هدیه بده

نمیدونم چرا اینروزا پای حرفای  هرکی میشینی یه غم یه گرفتاری یه مشکلی داره که یجورایی اونو دلگیر و اخمو کرده ...توو محیط کار توو خیابون حتی مثل دیشب که اومدم واسه چند لحظه پنجره رو باز کنم تا هوای تازه بخورم یه دختر جوونو توو پیاده رو دیدم که با گریه بلند بلندبا گوشیش حرف میزدو یهو گفت :برو به جهنم!

یکی از محبت زیاد گله میکنه یکی از ندیده شدن!کجای دنیا نقطه تعادلو میشه پیداکرد اما انصافا مچ شدن آدما باهمدیگه خیلی کم اتفاق میفته!یه همسر خوب یه دوست دوست داشتنی یه همدل و همراز میتونه یه آرامشی به زندگی آدم بده که قدرت و زیبایی و نشاط رو بیشتر میکنه!

برگای چنار اینروزا به نهایت زیبایی رسیدن ولی خیلیا ندیدن صدای پرنده های کوچیک بین شاخه ها رو نمیشنون!نم علفای خیس رو نوازش نکردن...غرق شدن توو خیال و توهم زندگی!

دل بستن به اون چیزایی که همه وجود و عاطفه و خواستن قلب ما هستن نهایت آرامش رو بهمراه داره...زندگی رو میشه آرومش کرد میشه حرکت ثانیه ها رو زیبا و قشنگ کرد فقط بابروز هوم احساس قلبی که خدای مهربون به همه بنده هاش هدیه کرده و خیلیا ازش غافلن...

زندگی قشنگ میشه خندیدن قشنگ میشه خوابیدن قشنگ میشه ....فقط باهمین حس ناب

!! نوشته شده توسط قاصدک | 13:49 | دوشنبه هجدهم آبان 1388 •

هم سفر

در اين راه طولاني - که ما بي خبريم و چون باد مي گذرد

بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي کنم !  مخواه که يکي شويم ،  مطلقا يکي

مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم

يک ساز را،  يک کتاب را،  يک طعم را، يک رنگ را

و يک شيوه  نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان يکي باشد،  سليقه مان يکي  و روياهامان يکي

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست

و شبيه شدن دال بر کمال نيست  بل  دليل توقف است

عزيز من دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛

واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ،حجاب برفي قله ي علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق يکي کافيست

عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست

من از عشق زميني حرف مي زنم که  ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري

عزيز من اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد

بگذار درعين وحدت مستقل باشيم

بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم

بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم

اما نخواهيم  که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا  واحدي برساند

بحث، بايد ما را به  ادراک متقابل برساند نه فناي  متقابل

اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست

سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست

بيا بحث کنيم بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم بيا کلنجار برويم اما  سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم

بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها،  تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي،  شور و حال و زندگي مي بخشد

نه  پژمردگي و افسردگي و مرگ ،............ حفظ  کنيم

من و تو حق داريم در برابر هم  قد علم کنيم

و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم

عزيز من ! بيا متفاوت باشيم

!! نوشته شده توسط قاصدک | 11:41 | چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 •

آی...

آی بعضی انار خوردنا مزه میده!!!اونم با روش های جدید!

آی بعضی وقتا بعضیا بدجور آدمو ناراحت میکنن!

آی بعضی وقتا تهران رفتنا یه دفعه ای میشه اما دلگیر!

آی بعضیا هی مهربونی میکنن!هی مهربونی پرتاپ میکنن!

آی بعضیا مبارک باشه

!! نوشته شده توسط قاصدک | 12:49 | یکشنبه دهم آبان 1388 •

آسمون بلد نیستی قشنگ گریه کنیا!

آسمون چند روزه هی بغض میکنه اما از گریه خبری نیست!!!باید گریه کردنو یادش بدم...تازگیا بامزه گریه میکنمتا بخودم میام صورتم خیسه خیسه اصلا دست خودم نیست یه هو گوله گوله میرزن پایین!آخه قبلنا بغض می کردم !این شکلی میشدم

بعداز مدتی طولانی رفتم آرایشگاه رنگ و روم باز شد!خانوم آرایشگر کلی دعوام کرد که این چه وضعیه!خوب چیکار کنم وقت نمیکنم زود به زود برم!تازه تقویتی هم گذاشتم ...نزدیکه کچل بشم

از صب یه جوری ام! ای بمیری دختریا آخر انرژی میشی یا مثله مورچه مردنی!!!

امشب شب میلاد امام رضاست...چقد دلم هوای زیارتشو کرده ...هیشکی که منو نمیبره! هیشکی که منو دوست نداره!!!امشب فقط میخوام به آسمون نگاه کنم و حرف نزنم!!!

واسه مهین خیلی خوشحالم...تازگیا قشنگ میخنده از ته دل میخنده ...واسه سمانه هم خوشحالم هرچند خوشحالیشو برزو نمیده! واسه لیلاهم دعا میکنم تا اونم دونفره بشه

امشب مهمونی دعوتیم ...خیلیا هستن...امیدوارم این شب عیدی به همه خوش بگذره!

همه چیزو سپردم به خدای بزرگ ...ایشالا از نگرانی درمیام

چقد تلاش میکنی از نگرانی دربیام ...منم با چشمای خیسم ذل میزنم بهت و میگم نگران نیستم ولی می دونم میدونی که دروغ میگم

!! نوشته شده توسط قاصدک | 12:30 | پنجشنبه هفتم آبان 1388 •

قاصدک قشنگ میخنده

اینقد از ترس عصب کشی دندون ترسیدمو و آخو اوخ کردم که وقتی دکترجان با مهربانی مشغول کار شد با لبخند گفت: دخترم نترس عصب خودش غش کرده و مرده!!!!آقا اونقدر خوشحال شدم که نگو...و درد بسیار کمی متحمل شدم

کفش کتونی+ شلوار لی+مانتو کتون.....احساس خوب گرما...+ سماور و قوری واحد ....الان مامان واحد داره چایی دم میکنه و اولین چای سماوری سرکارو و مینوشیم...البته منم هل آوردم تا یه چای مشتی بشه!

دیشب یه آّش جدید و خوشمزه خوردم که انصافا خیلی خوشمزه بود ....خیلی خیلی مرسی

کلا بعضی چیزا خیلی میچسبه ...بعضی لحظه ها...بعضی اتفاقا...بعضی ترسیدنا ....بعضی دویدنا...بعضی پرتاب کردنا... بعضی خندیدنا 

دلم واسه مادرم یه ذره شده! این هفته هم نمیتونم ببینمش تا هفته بعد...خداروشکر که صدای گرمشو تقریبا هر روز میشنوم ...عاشق مادرمم ...

دیشب تاخواست دلم بگیره نذاشتی!دیگه کی جرات میکنه دلمو برنجونه!!!!

خوب دیگه مشغول کار شم ...بسم الله الرحمن الرحیم

 

!! نوشته شده توسط قاصدک | 9:0 | سه شنبه پنجم آبان 1388 •

RSS