یه نظر
داشتم پست قبلیمو میخوندم که چقدر غلط املایی داشت !!!آخه تند تند نوشته بودم
روزهای گرم زمستونی میگذره و ما هنوز نتونستیم نرم افزار جدیدو بخریم!چند روز پیش جلسه چندساعته داشتیم و اونها سمج و ما هم تا آخرین نفس کم نیاوردیم
بلاخره با مهربونیای مادر مثل همیشه که مثل آب رو آتیشه واسه خیلی از تلخیای زندگی،اتفاق قشنگی اوفتاد بعد از چندماه انتظار و شوق دیدار و شنیدن صدای کودکانه اینبار توو آغوش هم...شکر
دعامیکنم ایشالاتاآخرش به خیرو خوشی بگذره...
دعامیکنم شیرینی شاگرد اولی بخوریم!!!
دعامیکنم دکترا قبول شیو و شیرینی حسابی بگیرم
دعامیکنم خوشبخت بشی ...خوشبختیت آرزومه
دعامیکنم همیشه مثل درختای چنار ولیعصر استوار بمونی
دعامیکنم واسه همه ![]()
خداکنه ماشین امروز آماده بشه!تعمیرگاهه!
....
سلام
هيچ وقت اينقدر از نوشتن دور نشده بودم !از وقتي يادم مياد نوشتن هميشه آرومم ميكرد اونم شبا.اونقدر غرق ميشدم كه صداي مادرو وقتي با تمام قدرت صدام ميكرد نميشنيدم...يادش بخير چه روزاي قشنگي بود ..منتظر بودم تابستون بشه برم خونه مادربزرگ و آخرين داستانمو واسه دخترخاله ها و پسرخاله ها و كل بچه ها بخونم و همه مي رفتن توو حس !
يادمه يكي از رمان هام و شخصيت هاش بچه هاي فاميل بود ...چقدر ذوق داشتم واسه نوشتن و خوندن با صداي بلند و هديه گرفتن ...اون روزا يه تصور ديگه داشتم از اين روزام اما بهم الهام شده بود كه تنها مي مونم.فكر نميكردم با اومدن يسنا به زندگيم اينقدر سرم شلوغ بشه.
اينقدر وقت كم بيارم كه نتونم دو خط بنويسم...ميگن يكي دوسال اول سخته ...چيزي نمونده يسنا يكساله بشه ...يادش بخيرپارسال اين روزا چقدر ديدني شده بودم...مثل يه توپ بسكتبال!!!!عمل شونه مامان و سختي هاش...به دنيا اومدن يسنا و زردي گرفتنش و حرفاي سنگين و تنهايي گريه كردن و يه طوفان سخت كه هنوزم آروم نشده بدجور زندگيمو سخت كرده...ناراحتم به ظاهر مي خندم و شادم اما دلم درياي غم شده از بس فكر خيال كردم كه آخرش چي ميشه!!!
ديدن غم بقيه برام عذاب آور شده ..هر صبح مي خوام باانرژي روزمو شروع كنم اما همش منتظر يه جرقه م كه گريه كنم دلم نزك شده حساس شده زخمي شده ...كاش همه دركم كنن كاش نوازشم كنن ...دلم سفر ميخواد ام جاده شمال نه جنگل و دريا...جايي كه تداعي غم نباشه...دست و دلم واسه كار كردن سنگين شده كار ميكنم اما شوق لحظه هام كم رنگ شده...
ميخوام خم نشم نشكنم پير نشم خودمو خودم!!شبا وقتي همه خوابن ميشينم جلوي آينه و دونه هاي سفيد موهامو قايم ميكنم لاي موهام ...دست و صورتمو كرم ميزنم ...چند وقته چشام ديگه نميخنده شادي نداره موج ابروهام...هرچند به اصرار خانوم آرايشگر رنگشون كردم اماشادابي عكساامو ندرم ...ميخوام ورزش كنم ...ريم بگيرم كتاباي جور واجور بخونم ...كلي بدوم اما واقعا وقت نميشه...دلم شنيدن خبراي خوش ميخواد جشن و شادي ميخواد ...دلم رنگ زندگي ميخواد توو خونه ژدري ...بوي نم و غم ديواراي حياطو پر كرده ...اين روزا روزاي آخر عمر خونه پدريه...
هيچ وقت فكر نميكردم بازي سرنوشت اينجوري باشه...سنگيني لحظه هامو چه كنم وقتي خاطره ها خروار خروار مي ريزن توو سرم ...اما حالا يه انتظار تلخ نشته تو چشماي همه مون ...همه تلاش ميكنن همه دنبال راه نجاتن ...منم مثل يه قرص مسكنن واسه آرامش دادن ...واسه همه واسه تو ...كاش باور كني كاش قبولم داشته باشي كه بيش از توانم دارم برات تلاش مي كنم كه برسي بع بالاترين جايگاه ها...خدايا دستامو محكم بگير ...از بس ميگم خستم خودمم خجالت مي كشم...![]()
حالا بيشتر ميخوام نگام كني دستامو نوازش كني ..توو دانشگاه توو خونه تا كم نيارم...راستش چند وقته دانشگاه يجوري ام كمي كارا خوب پيش نميره ...
منتظر خريد يه نرم افزاريم كاش زودتر قطعي بشه و تمركزم بره بالاو اينقد گيج نزنم ...ديروز صبح اول صبح ناراحت شدم از خودم و جرقه شم توو اتوماسيون زده شد...اشكامم كه سرازير بشه تا تموم نشه ول كن نيست.
آبروي آدمو ميبرن اين چشماي پراشك ...
اي بابا...فكرمو دور ميكنم از خاطره هاي تلخ از نداشتنهاي تلخ و فراموش مي كنم خيلي از خواسته هاي ساده دلمو.به قول همكارم كه ميگفت فكر كن اصلا همچين چيزايي وجود نداره كه تو داشته باشي!!!!كاش واقعه وجود نداشت...اما هربار كه به يسنا سرميزنم توو مهدكودك غم دنيا فرموشم ميشه ديروز دندون بالاييشم درومد...نانازي مامان...يادگرفته نازم ميكنه...همون چيزي كه آرومم ميكنه...
خداروشكر كه دختر نازي بهم هديه كرد كه خيلي از نداشتنهامو پر ميكنه...
از خداميخوام كمكم كنه تا زندگيمو شادي ببخشم..مشكلت هميشه بوده هست غصه ها هميشه بوده و هست اما واقعا نياز به يه ركاوري دارم...دلم كمك ميخواد اونم از نزديك ترين آدماي زندگيم تا فضاي دلمو عطر تازه ببخشن...از تلاش تك و تنهايي خسته شدم ...خيلي خسته ...هميشه شاكر خدام هميشه فقط خودشه كه ميتونه كمكم كنه ...خدايا دستامو محكمتر بگير
پ ن:مهموني قشنگ هم برگزار شد مهموني همكارا...مهین کمکم کرد روزقبل ،کلی حرف زدیم باهم بعد مدتها......شب قشنگي بود
.. مامان سعيد كوچولو هم بود كه خوشحالتر شدم...فقط نميدونم چندتا آيه و صلوات فرستادم تا غذاها خوشمزه بشه...مثل هميشه پروانه اي شدمو و شمع روشن كردم
و همه خوردني هارو تزيين كردم...دست شون درد نكنه ظرفا رو شستن نزديك بود خودمم بشورن تو ظرف شويي...كاراي مامان واحدمون ديگه...روز بعد هم واسه بقيه همكارا غذا بردم ..
بوي ته چين مرغ توو پلوپز و غش و ضعف كردن همكارم تا ين ته چين پخته بشه خاطره اي شد..
فكر نميكردم حين ماموريت غذاها قسمتشون بشه .خدارو شكر كه خوششون اومده بود
رنگ زندگي ادامه داره با همه حاشيه هاش...برنده شدن دوستم توو مسابقه و انتخاب كردنش هم خاطره اي شد به يادموندني...![]()
يسنا سعي ميكنه راه بره ...چندتا فعل رو يدگرفته ...قايم موشك و دالي موشه رو خيلي دوس داره...موهاشو قيچي كردم و خرابكاري!!!!مثلا اومدم چتري براش بزارم...خداكنه تا تولدش بلند شه![]()
واسه تو هم دعا مي كنم تا با همه تلاش هات به همه آرزوهات برسي ...باور كن واسه پيشرفتت از جونم مايه ميگذارم ...بيشتر هوامو داشته باش![]()
هرلحظه بامن باش...در روح من جاری
خیلی وقته خودمو توو آینه نگاه نکردم ..میخوام نگاه کنم اما واقعا فرصتشو ندارم...هرچقدر تلاش میکنم بازم شبا موقع خواب میبینم چقدر کار ناتموم مونده حالا..
آروم آروم دارم مث مردا میشم و انگار همه احساس و عواطفم داره مردونه میشه...اما نه نمیزارم مشکلات و فکر و خیال این حس قشنگو ازم بگیره ...اما دستام خیلی زمخت و مردونه شده!!!مردونه و بزرگ بود اما حالا انگار داره پینه می بنده و من هر صبح که میام سر کار باید نصف قوطی کرمو خالی کنم رو دسام تا نرم بشه!!
میخوام ناراحت نباشم و شادیمو حفظ کنم اما خیلی خستم.از خستگی گذشته ...شلوغیای یسنا و دستای بابای یسنا و تمام اتفاقای یه ماه گذشته و دوندگی های پشت سر هم ،انرژیمو کم کرده ...دلم میخواد سه ساعت بعدازظهرا بخوابم ...دلم میخواد برم خرید و لباس بخرم برم موزه برم سینما برم پارک برم یه ساندویچ بخرم بشینم تنهایی بخورم برم قدم بزنم بدون استرس بدون عجله ...دقیقه ها بشینم کنار رودخونه ...برم سفر ...یاد سفرهایی که گذشت بخیر....سفرهای خنده از ته دل ...سفرهای به یادماندنی
حالا از اون روزا فقط خاطره مونده
این روزا هم میگذره ...واسه من یجور واسه تو یجور دیگه
مهم اینه نگذاریم آرامشمون بهم بخوره...واسه هم دعا کنیم واسه آزادیمون از حصار غم
هرچند سایه غمو هر لحظه توو چشمای عزیزانم میبینم و آه دلم کویر خشک رو آتش میزنه ..اما
چه کنم که تنها راه زندگیم صبر و صبر و صبر
داری فکر می کنی یا کار میکنی ...سرعتت رفته بالا...دیگه از خواب دو ساعته بعد از ظهرا خبری نیست...زیر پنجره چنار...زیر پنجره طلایی آفتاب...دلت میخواد بشینی یه دل سیر شعر بخوری!!!!
دلت میخواد بری زیر درختای چنار بشینی رو برگا و نفس عمیق بکشی تا بوی پاییز برسه به دریچه آئورت قلبت!!!
اما فقط از ساعت ۱۱ شب وقتت آزاد میشه تا برسیبه اون چیزیایی که آرومت میکنن...خوندن کتاب شعر ...گوش دادن به موسیقی و نوشتن! از همه مهتر نوشتنه
چند شب پیشرفته بودم مراسم رونمایی یکی از مستندای قشنگی که آرزومه کامل شو ببنیم
کاراشا دوس دارم خیلی
چه دلتنگ تنها نشستم
از عارفی پرسیدند روی نگین انگشتر چه حک کنیم که وقتی شاد شدیم به آن بنگریم و وقتی غمگین شدیم به آن نظر کنیم؟
گفت حک کن این نیز بگذرد...
چه بگویم از دل ناآرامم
چه آرام درخود شکستم
برگ از درخت خسته میشود پاییز بهانه است
دارم درک می کنم دارم باور می کنم یه تغییر بزرگ توو زندگیمو هرچند روزای اول برای سخته اما بازم مثل همیشه چاره ای ندارم تا خودمو تطبیق بدم...انگار خدا این خصلتو خوب بهم یاد داده و همش ازم میخواد خودمو تطبیق بدم.![]()
امیدوارم همه چی به خیر و صلاحت پیش بره....همین الان عطسه کردما!!!!جدی نگیر از حساسیته!!!!ظاهرا چیزی باقی نمونده واسه خوردن یه شیرینی بزرگ ازت...راستی اولین سفر و تجربه قشنگتم مبارک![]()
![]()
یسنای نازم داره کم کم بشلوغیای مهد عادت می کنه و میتونه بخوابه!!!![]()
دانشگاه برام آرام شده و استرس روزای اول مرخصی و چشم دردام کمتر شده اما دنبال تحولم یه تحول اساسی!![]()
راستی از اینکه مهین کار جدیدی شروع کرده خیلی خوشحالم...![]()
یسنا داره بزرگ میشه و مامان و بابا تنها دلخوشیشون با همه اتفاقایی که افتاده خنده ها و شیطنت های یسناست اما حیف که دیر به دیر میتونم برم به خونه پدری.
عاشق تهرانم اونم توو فصل قشنگ پاییز اما خیلی وقته دیگه رنگ و بوی قبلو برام نداره...از خدامیخوام از ته دل که بهمون کمک کنه...خیلی نگرانم
خونه مون داره کم کم شبیه خونه میشه و هر روز بهتر از دیروز هرچند ریزه کاریاش مونده...خداروشکر...هرچند یوقتایی خیلی دلم میگیره در حد مرگ اما هنوز زنده مو باید زندگی کنم
دارم واسه همسر همکارمون که توو کماست دعا میکنم امروز همه براش ناراحت بودیم...همه واسش دعاکنیم![]()
![]()
بن بست
همیشه از خدا خواستم غرور و حسادت رو ازم دورکنه ...
اما وقتی نزدیکترین آدمای زندگیت اینجوری باشن چی میکنی؟؟؟؟
روز دختران
امروز رو به دختر قشنگ و ماهم تبریک میگم
یسنای ناز مامان روزت مبارک.......![]()
خیلی وقته دلم میخواد بیام بنویسم از همه چی از همه جااز همه اتفاقا از لحظه لحظه فکرو خیالام از غصه ها و شادیام از خنده ها و گریه هام...اما همش وقت کم میارم همش می دوام با کفشای پاشنه بلند!!نقاشی خونه تموم شد بلاخره تموم شد بعد از دوهفته ...مهمون بودم مهمون خونه مادربزرگ با لقمه های خوشمزه ش و کلی خنده وقت خوردنش...خوابی که مهین برام دیده بود وهنوز لحظه لحظه ش باهامه و زیر لب میگم فبای آلاء ربکما تکذبان...کارای اداره و دوباره کارمند شدن بعد شیش ماه...سر زدن به یسنا و با بغل کردنش خستگیارو د کردن ...هرچند هنوز عادت نکرده...
ادامه دارد...
نگاه كن فصلي تازه آغاز ميشود براي تو كه گلبرگ زود رنجي زيرپوست تن يخ بسته ات
براي تويي كه مدتهاست كوله بارت را از اين اين شهر بسته بودي تا دمي بياسايي و لذت ببري از متولد شدن زيباترين هديه هستي از وجودت از تارو پودت از ذره ذره هستي ات...اما چه شد به كدامين لحظه آرام بودي به كدامين ثانيه چشمانت خنديد ...هنوز ضعف و سستي رهايت نكرده بود كه رانده شدي باآنكه با آخرين رمق خودت بودي و تنهايي و كارهاي ناتمام اما با قطره اشك رانده شدي به گناه بي گناهي و چه بغضي بامن و دل ماند ميان شبهاي سرد آخر سال...دختركم آرام از هستي ام مي نوشيد و تنها لحظه لذت من همين بود...دستان مادر غم دلم بود و دلم درانتظار محبتي خاموش كه نصيبم نشد آنهم به گناه به گناهي...آنلحظه كه بدرود گفتم با اولين شكوفه باغچه خاطره هاي كودكي و با اميد برگشتم دلم درتلاطم خبري بود كه مي دانستم وجودم را خورد مي كند ...دختركم لحظه لحظه بزرگترميشد و ناراحت از دلدرد هاي كوچكي اش...لحظه تحويل سال من بودم و دختركم پاي سفره اي از هفت سين و آيه هاي قرآن ...حافظ از تلاش برام ميگفت از راه سخت ...قرآن راه توبه را نشانم داد و در دل سال جديد را سال خودم و دختركم ناميدم ...سال قسمت شدن لحظه هايم با لحظه هاي كودكي دختركم...با لبخندش جان بگيرمو و با گريه اش گريه كنم...هرچند دلها شكسته بود از گناه بي گناهي اما كاش بزرگترين غم من همان روز آغاز سال بود ...بزرگترين تنهايي من همان ساعت هاي تنهايي آغاز سال بود...غمي غمناك تمام خانه را لرزاند ..مادر را پدر را حتي شكوفه هاي بهار را در خانه پدري خشكاند ...پرده غم پرده ترس پرده انتظار تمام ديوارهاي خانه را پوشاند ...همه چيز خاموش شد..حتي يك لبخند هم باقي نماند....دختركم بزرگتر شد اما من چشمان من فقط دعاي رهايي را زمزمه ميكرد...چنديست باورم شده كه ديگر اين خواب تلخ كابوس نيست...انتظار تنها راه مانده برجاست و زمزمه دعا تنها قوت دل...كاش قدري مي دانستم چه ميشود...ازخداميخواهم آنچه صلاح است آنچه خيرست مثل هميشه در برابرمان بگذارد....
سلام
بعد از ۶ماه اومدم سرکار
هرچند برام سخت گذشت اما خداروشکر که گذشت و برگشتم سرکار.اینجوری کمترفکروخیال میکنم
یسناکوچولو دختر نازم امروز اولین تجربه مهدکودکو میگذرونه...دلم پیششه...مریم جون مربی خوبیه...هرچندروزای اول سخته هم واسه من هم واسه یسنا...پشت سر هم بدبیاری آوردم..سرماخوردگی طولانی منو یسنا از یه طرف ..گرفتن عصب کتفم از طرف دیگه....همش دعا دعا میکنم یعنی میشه فردا اثاث کشی کنیم...آخه چرا بعضی از آدما اینقدر بیرحم میشن!!!!!!!!
یه ماهه اثاثامو جم کردم و منتظر...توکل بخدا
کلی نامه و پیام جمع شده توو کارتابل اتوماسیونم ..برم چک کنم
